
عکس و کار گرافیکی: ایمان مستشارنظامی 1390
ماه تاب نمیآورد رفتن را
خورشید زهر طلوع به کام خود میکرد.
همانا در آمد و رفت خورشید اختلاف شب و روز نشانه ای است...
ماه تاب نمی آرد رفتن را
خانه خالی شده، گریه مانده و آه.
خانه، خانه ی همیشه زندگان است.-خانه شهیدان است-
اولین ایمان آورده به محمد(ص) در کوفه... آن نور چشم پیامبر در کربلا و برادر در مدینه به بی بی دو عالم پیوستند.
خورشید زهر طلوع به کام خود میکرد.
صدای حیدر(ع) آسمان را پر کرد: "سوگند به کسی که جانم در دست او است، اگر چیزی از این قبرها را جا به جا کنید، زمین را از خونتان سیراب خواهم کرد! اگر می خواهید، آزمایش کنید!"
چهل مزار بود خالی از عطر یاس، که فرزند پیامبر را در دیگر مکان به خاک سپرده بود.
خورشید شوکران غروب به جان می ریخت...
خانه، خانه همیشه زندگان است.
و راوی روایت کربلا و کوفه و مدینه...
ایمان مستشارنظامی سوم جمادی الآخر 1433

یه یا حسین(ع) بگو ...دلم ترکید. از بچگی تا حالا.
آخه رقیه(س) دختر آقاس بی معرفتا... یادمه بی دمپایی راه میافتادم رو پشت بوم خونه... مگه از اون موقع من بزرگتر بوده؟
یادمه نذر شربت داشتم. یادمه اولین زنجیرم رو که خریدم فهمیدم که: "الان مرد شدم."
یادمه بهم گفتن: "برو کنار بچه!" بهم بر خورد.
یادمه کربلایی محمد میکروفون رو داد دست من که نوحه بخونم ... شش سالم بود. دلش دریا بود. یادمه مردم حال کردن با خوندن من.
یادمه سه روز گریه کردم. می خواستم علم ببرم و زورم نمیرسید.
یادمه شربتا رو ریختم رو لباس آقا شبستری خوش اخلاق!، سفید شدم از ترس. با اون صدای مشتی اش گفت: "خادم حسین(ع) رو که دعوا نمیکنن. چرا میترسی؟"
یادمه خواب دیدم ... سبز سبز.... عاشق شدم وقتی شش سالم بود یادمه که عاشقم هنوز...
یادمه حسینیه ی تو خیابون اصلی رو.. بزرگ بود.خیلی ...
یادمه جای سوزن انداختن نبود. یادمه صدای گرم حاجی رو.... یادمه ظهر که میشد یه شهر رو عشق آقا میبرد به آسمون هفتم.... یادمه زمستون بود عاشورا کاپشن نپوشیدم قرمز بود لعنتی مگه من شمری ام؟ ...
یادمه پام شکست تاسوعا... از غصه مُردم تا آخر محرم. یادمه دعوا شد دیدم هر دو طرف وقتی حاجی داد زد:" ماهِ حرومه" یهو انگاری آب ریختن رو سرشون.... خوب یادمه...
ایمان مستشارنظامی
ترانه ای تقدیم به ساحت مقدس حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) امید است که مورد قبول حضرتش باشد. موسیقی هم بر این ترانه توسط این حقیر ساخته و تدوین و ضبط شده که انشاالله لیاقت نام مبارک حضرت را داشته باشد.
یه درد دل کوچیک با خود آقام: آقا جون خیلی وقته نطلبیدی نوکرت رو...
یه نفر صدای باد و توی کوچه ها شنیده
یکی میگفت نور صبح و تو شب قبیله دیده
اون طرف هلهله ها بود توی آسمون هفتم
صدای فرشته ها بود توی خوشه های گندم
شهرو آسمون گرفته آسمونو نور هشتم
واسه مهتاب حضورش صف کشیده دل مردم
یه نفر صدای باد و توی کوچه ها شنیده
یکی میگفت نور صبح و تو شب قبیله دیده
نور عاشقی می آرن توی تن پوش سپیدش
میدنش به دست خورشید پدرش؛ نور امیدش
اشک شوق چشم مهتاب روی کوچه ها میشینه
داره از صبح قصه میگه چشای سرخ مدینه
یه نفر صدای باد و توی کوچه ها شنیده
یکی میگفت نور صبح و تو شب قبیله دیده.
ایمان مستشارنظامی ٨/٨/١٣٨٨

ترانه ها خشک شدند.
و بالهای ترد غزل -بی صدا و به راحتی- ترک خورد.
سپید رنگ باخت.
و برای آخرین قطره جامی همیشه پر،
همه-با دستهای خالی- دست زدند.
دستهای پر فرصت تشویق ندارند.
ایمان مستشارنظامی تیر ٨٨
برای رضا ایران منش
و همه بچههای پوتین-خاکی کوچه باغ معرفت.
ما مینشستیم.
تو راه میرفتی، میدویدی -روی صفحه نقره ای-
پوتین-خاکی.
ما راه افتادیم.
تو ،خسته، ولی میرفتی
پوتین-خاکی.
ما راه میرفتیم.
تو نشسته بودی.
پوتین ات را آویخته.
-به خیال خودمان- داشتیم میرسیدیم!
تو رسیده بودی...
پوتین-خاکی.
ایمان مستشارنظامی
گفت: گمشو! و دمپایی رو به سمت پنجره نیم باز پرت کرد.
باور کنی یا نه؛ شیشه شکست و بی سر و صدا با صابون- یا هر چی اون شکلی- به منقار پرید و دمپایی افتاد بیرون. مثل اینکه براش مهم نبود اون خانوم چه قدر حرص میخوره! مثل همیشه های هر روزش.
خانم معلم از اینکه یه تعداد کله نیم وجبی چرخیده بود سمت پنجره و کلاغ سیای معمولی رو نگاه میکرد نارحت شد!
- اگه اون ور پنجره فیل هم هوا کنند نباید برگردین!
اما باور کنید گاهی همون سیای هر روزه از صد تا فیل با مزه تر بود، تو روشنایی خفه ی ظهر پاییز لعنتی که انگار رو خورشیدش مشت مشت خاکی رو ریخته بودن که از ساختمون نیمه کاره بغل مدرسه تو خرابه خالی می کردند.
ایمان مستشارنظامی خرداد ٨۶

یک نفر بود. یک نفر بود که هفتاد و دو پیکر داشت.
یک نفر ماند. فرق دارد فرقی شکافته و بدنی با خاک انس قدیمی تازه کرده با ایستاده مردن دیگرانی که بودند، یکی نشدند.
السلام علیک یا عشق(ع)
ایمان مستشارنظامی محرم ١۴٣١
قهرمانا کارای خارق العاده میکنن.
دوستم نداری!
کافی نیست؟
تو یه قهرمانی!
خرس(ماندم)
همه بودند، همه یک صدا
و صبح آفرین میگفت رویش را.
کلمه بود و کلمه راز و راز، قلبی بود به خون نشسته از داغی که بایدِ بودن ماند.
باش.
ایمان
شب کلمه نیست.
شب لیز می خورد از سطح نازک کلماتی که در گرماگرم هم آغوشی واژه و کاغذ بی خط صف میکشند.
و می افتد.
شب کلمه نیست.
بد نیست، خوب هم.
و تازه از آن روی سکه که ببینی شب سیاه هم نیست.
و ماه، خورشید نگاهیست بچه گانه به شب، روز بودن ها.
شب
من که نیست میشود و مایی که آسمان را به زمین پل میزند از بهترین هم صحبتان عشق طلبیدن را.
(خرس آدم نما)
← صفحه بعد